جمال نبوی

 
 

تاریخ جانباختن: 1359.02.10

محل و نحوه جانباختن: اطراف سنندج ـ مقابله با یورش نظامی دوم رژیم

 

هاوڕێ جه‌ماڵ نه‌به‌وى، پێشمه‌رگه‌ى فیداكار و جه‌نگاوه‌رى كۆمه‌ڵه‌. له‌ رێكه‌وتى 10/2/1359 له‌ هێرشى هێزه‌كانى رژیم بۆ سه‌ر شارى سنه‌ گیانى به‌خت كرد.

و حالا، داستان این معلم

• این متن، نامه ای است از یکی از دانش آموزان سابق جمال نبوی، معلم مدارس کردستان، که در جریان جنگ ۲۴ روزه ی سنندج جان باخت. این نامه برای اولین بار منتشر می شود ...

  

نوشته ی زیر به مناسبت سالگرد جان باختن جمال نبوی، معلم مدارس سنندج توسط یکی از محصلین سابق او نوشته شده و برای اولین بار انتشار می یابد. دهم اردیبهشت سالگرد جان باختن جمال نبوی و این روزها سالگرد جنگ ۲۴ روزه ای است که حکومت جمهوری اسلامی بر مردم سنندج تحمیل کرد:

دهم اردیبهشت امسال مصادف با سی امین سالگرد جانباختن رفیق جمال نبوی؛ دبیر ادبیات دبیرستانهای سابق سنندج است. او از شخصیت های خوشنام جامعه فرهنگی کردستان و از مبارزان دوران قیام بود. در اولین سالهای پس از قیام سال ۱٣۵۷ رژیم جمهوری اسلامی با یورش ددمنشانه به شهرهای کردستان ماهیت ضدانسانی خود را نسبت به مردم آزاده کردستان آشکار نمود. با حمله به اصطلاح سپاه اسلام به شهر سنندج در بهار سال ۱٣۵۹ که خبرنگاران هفته نامه اکسپرس چاپ پاریس شاهد در صحنه؛ از آن به عنوان عملیات ژنوسید ارتش ایران درمخالفت با ملت کرد نام برده اند؛ اوج قساوت ووحشیگری نظام ولایت فقیه رابه نمایش گذاشت. مردم سنندج ازهمان اولین روزهای حمله؛ از بیم تکرار جنایات ۲٨ مرداد سال ۱٣۵٨ به ناچار بدفاع از خود پرداختند.

در مدت بیست و چهار شبانه روز مقاومت سنندج؛ صحنه های همدلی و همکاری مردم با نیروهای پیشمرگه و مدافع شهر و نیز فداکاریهای قهرمانانه افراد پیشمرگه آن چنان یادگارهای فراموش نشدنی آفریده اند که هیچگاه از خاطر ساکنان شهر زدوده نخواهد شد. در واقع هر ساعت این بیست و چهار شبانه روز مشحون از صحنه های باشکوه پایداری مردمی در تمامیت آن بود: پایداری انسانیت در برابر بربریت و پایداری آزادی در برابر استبداد و ستمگری!

جمال نبوی که از یاران کومله و نیروهای مردمی مدافع شهر بود در روز ۱۰ اردیبهشت در سن ٣٣ سالگی جانش را فدای آرمانهای مردمیش نمود.


مطلب زیر، متن نامه ای است که توسط یکی از شاگردان جمال نبوی نوشته شده است. این نامه که برای اولین بار انتشار می یابد؛ مشاهدات نگارنده را در یکی از آن روزهای تاریخی به رشته تحریر در آورده است.

نیما سنندج

متن نامه                        

روز۱۰ /۲/ ۵۹، یازدهمین روز جنگ ٢٤ روزه سنندج است. صدای توپ وخمپاره باران شهر، شلیک گلوله های پی در پی از آسمان و زمین همچنان ادامه دارد. مردم گروهی؛ در زیر زمینها و در پشت سنگرهایی که اطراف خانه هایشان زده اند، بسر میبرند. جوانان بنکه های محل، نان و آب و دارو را به محل های دفاعی پیشمرگان و جوانان در اطراف شهر؛ که برای دفاع از آزادی مردم سنگر گرفته بودند، میرسانند.
برای این منظور، مجبور بودی از کوچه و پس کوچه ها طوری بگذری، که مورد اصابت گلوله و ترکش خمپاره ها قرار نگیری و گاها ساعت ها طول می کشید تا خود را به یک سنگر برسانی. آنقدر شدت تیراندازی و خمپاره باران زیاد بود که می بایست با صدای هر شلیک خمپاره یا سلاح های سنگین، خود را به جای امنی برسانی. در دروازه ها در همه ی محله ها باز بود و می توانستی خود را به یک زیرزمین یا پناهگاهی در حیاط خانه ای برسانی. این خطر در تمام طول راه ادامه داشت و در این فاصله مردم خبرها را بهمدیگر می رساندند. صدای آژیر آمبولانس ها اصلا قطع نمی شد.

گریه و زاری مادرها، التماس آنها برای گرفتن خبر از فرزندانشان که در سنگرهای اطراف بودند، زخم های قلبت را چند برابر میکرد.
ناگهان خبرشهید شدن جمال نبوی بگوشم خورد! فورآ دردلم آرزوی عوضی یا دروغ بودن خبر را کردم. جرات نمی کردم بپرسم. دوستم شانه هایم را تکان داد و گفت شنیدی؟؟ جمال نبوی شهید شده!

فریاد زدم: نه دروغ است!!

در محله چهار باغ بودم. پاهایم سست شد؛ لرزیدم؛ بگوشه یی که کسی مرا نبیند رفتم و آرام آرام کریستم. صدای انفجار در آن نزدیکی و جیغ و داد زنان ودختران و بچه ها گریه هایم را خشکانید و آه و درد درونم را به گلویم روانه کردم.

صدای دختری که فریاد میزد ،، مادرم مادرم،،! بکمکش شتافتم. مادرش با ترکش خمپاره زخمی شده بود. با دیگر اهالی محل وی را به آمبولانس رساندیم و به بیمارستان رفتیم. وقتی که به آنجا رسیدیم. عده ای را دیدم که بر سر و سینه میزنند.