|
یادی
از
پدرم
محمد
شهبازپناهی
16 /
5 /
2010
روناک
شهبازپناهی
بسیار
دشوار
است
اگر
بخواهی
کسی
را
وصف
کنی
که
ندیده
باشی،
ولی
بالعکس
بسیار
سهل
و
آسان
است،
اگر
بخواهی
احساس
درونی
ات
را
نسبت
به
نادیدها
شرح
کنی.
نمیدانم
ازکجا
شروع
کنم،
شاید
بپرسید
چه
چیزرا؟
از
کجا
شروع
کنم؟
آری
حق
با
شماست،
میخواهم
احساس
کودکی
یکساله
نه
دختری
سی
ساله
را
نسبت
به
پدر
نادیدهاش
برایتان
بازگو
کنم،
پدری
که
حسرت
دیدنش
را
هنوز
در
دل
دارم.
پدری
که
نمیتوان
گفت
نادیده
بلکه
بخاطر
نمانده
گزیده
صحیح
تری
میباشد
چونکه
مغز
کوچک
و
حافظه
محدود
کودکی
یکساله
نمیتواند
آن
صورت
مهربان
و
همیشه
خندان
پدرش
را
بخاطر
بیاورد.
پدری
که
همچون
پدران
همسن
و
سالهایم
نه
تیر
دشمن
و
نه
چوبه
دار
و
نه
زندان
و
شکنجه
نتوانست
آنانرا
از
بوسه
زدن
برلب
خونین
آزادی
بترساند.
آنهای
که
از
آن
خاموشی
سهمگین
قلعه
دیو
سیاه
تا
خورشید
گرم
آزادی
شجاعانه
و با
قطرههای
خونشان
پل
بستند
و
همچون
پروانهای
که
از
حریر
شعله
پوشیدن
نمی
هراسد،
و
همچون
شبنم
از
شراب
نور
نوشیدن
نمی
آزارد،
به
صبح
روشن
آزادی
و
به
امید
دنیای
یکسان
و
برابر
جان
پاکشان
را
نثار
کردند،
آنانکه
عاشقانه
و
نترسانه
از
آن
کولاک
تاراج
قلبها،
تنها
نام
و
یادشان
دلخوشی
بازمندگانشان
میباشد.
آری
من
روناک
دختر
شهید
قهرمان
محمد
شهبازپناهی،
میخواهم
بعداز
سی
سال
لب
بستن
عقده
دل
بستهام
را
بگشایم
و
اینرا
مطمئن
هستم
که
دهها،
شاید
صدها
دل
همچون
من
بیاد
پدرهای
نادیدهشان
می
طپد.
همیشه
وصفت
را
از
اطرافیان
میشنیدم،
خاطرات
زیادی
از
فداکاری،
ازخود
گذشتگی،
محبت
و
پاک
دلی
و
شوخ
طبعی
ات
را
از
زبان
دوستانت
میشنیدم.
اوایل
که
عمه
پیرم
ترا
با
چشمهای
گریان
برایم
وصف
میکرد
گاهی
اوقات
احساس
میکردم
که
شاید
بخاطر
دل
کوچک
من
اغراق
میکند،
ولی
بعدها
که
بزرگتر
شدم
و از
زبان
مادرم
و
دوستانت
نیز
همان
نکات
را
می
شنیدم
به
صدق
کلام
عمهام
پی
بردم.
ولی
افسوس
که
گرمای
آغوشت
را
بیاد
ندارم،
بوسههای
گرم
و پر
محبت
ترا
روی
گونه
هایم
احساس
نمیکنم.
اکنون
که
قلم
بهدست
گرفتهام
خودرا
همان
دختر
بچه
یک
ساله
احساس
میکنم
که
از
دنیا
بی
خبر
با
دستهای
گل
زرد
در
دستهایم
بدنبال
جنازه
خونین
پدر
اولین
گامهای
زند
گیم
را
گذاشتم.
پس
از
شهید
شدن
تو
مثل
تمام
همسن
و
سالهایم
که
پدرشان
را
از
دست
داده
بودند
اوایل
چیزی
متوجه
نمیشدم،
تا
کم
کم
بزرگ
و
بزرگتر
شدم
و
تازه
کمبود
محبت
پدر
که
به
گفته
همه
برای
دخترها
چون
گوهریست
در
خود
دیدم،
بالاخص
وقتی
مادرم
برای
ادامه
دادن
راه
تو و
برادر
تازه
اعدام
شدهاش
مجبور
به
ترک
من
شد،
همزمان
که
درد
بی
پدری
برشانه
هایم
سنگینی
میکرد
مجبور
به
تحمل
درد
دوری
مادر
نیز
شدم.
از
روزی
که
شعر
سروده
شده
(روناک)
را
از
رادیو
کومهله
صدای
انقلاب
ایران
با
صدای
مادرم
شنیدم،
شبها
خودم
را
با
دکلمه
آن
دلخوش
میکردم
و با
عمل
کردن
به
گفته
عمهام
که
میگفت
پدرت
را
شبها
در
آسمانها
جست
و جو
کن
چون
شهید
است،
و تا
سنگین
شدن
پلکها
یم
ترا
در
آسمان
پاک
و
لبریز
از
ستاره
میجستم.
ای
کاش
می
دیدمت،
ای
کاش
به
خاطر
می
آوردمت،
ای
کاش
همچون(
فرمیسک
)
فقط
حسرت
ندیدنت
را
داشتم
ولی
وقتی
فکر
میکنم
که
آن
دستهای
گرم
و پر
محبت
بارها
پوست
بدنم
را
لمس
کرده
و من
گرمایش
را
فراموش
کردهام
برایم
بسیار
سنگینتر
است.
خسته
شدم
از
بس
به
عکسهای
کودکیم
خیره
شدم
تا
شاید
جرقهای
در
ذهنم
بتوانت
آنرا
به
واقعیت
شیرین
گذشته
مبدل
سازد.
حسرت
بوسهای
گرم
بر
گونههایم،
حسرت
درد
دلهای
پدر
و
دختر،
حسرت
داشتن
خواهر
و
برادر
غم
بی
پدری
و
بدون
مادر
بزرگ
شدن
روحیهای
آهنین
برایم
ساخته
که
گاهی
از
سنگینی
آن
خودم
را
خسته
احساس
میکنم.
کجایی
پدر
که
سرم
را
روی
شانههای
قوی
و
مهربانت
بگذارم
و
زار
زار
بگریم.
سی
سال
بدون
تو
برایم
صعب
و
دشوار
بود،
اما
نه،
بودن
نام
تو
در
کنار
نامم
برایم
افتخار
بزرگی
است.
دختر
تو
بودن
و
جریان
داشتن
خون
تو
در
رگهایم
برایم
سربلندی
است.
احساس
غرور
دارم
وقتی
همه
مرا
همچون
فرزند
شهید
کومهله
نام
میبرند.
این
را
بدان
اگر
بیادت
ندارم،
همیشه
نامت،
یادت،
استواریت
در
روح
و
روان
من
جاری
است.
در
خوابهایم
می
جویمت،
در
رؤیاهایم
می
بویمت،
و در
واقعیت
می
پویمت
و
به
پدری
چون
تو
افتخار
می
کنم.
شاید
برای
کسانی
که
پدرم
را
بخوبی
بشناسند
درک
این
احساسات
آسان
باشد.
اما
برای
کسانی
که
اورا
نمی
شناسند
شاید
لازم
باشد
که
مختصری
از
زندگی
پدرم
را
که
از
زبان
عمهام
و
مادرم
و
دوستان
پدرم
شنیدهام
برایتان
بازگو
کنم.
پدرم
در
سال
1323(هجری/
شمسی)
در
شهر
سنندج،
در
یک
خانواده
زحمتکش
چشم
به
جهان
گشود،
که
از
همان
زمان
آغاز
زندگی
درد
و
رنج
خانوادههای
زحمتکش
را
لمس
کرد.
دوران
ابتدائی
و
متوسطه
را
در
شهر
سنندج
ادامه
داد.
همزمان
با
تحصیلات
دوران
متوسط
علایق
ورزشی
اش
را
نیز
شکوفا
کرد
و در
رشته
ورزشی
کشتی
توانست
چهرهای
درخشان
و
قابل
اعتماد
شود،
و در
میان
ورزشکاران
چهرهای
بسیار
محبوب
و
دوست
داشتنی
داشت
که
با
شخصیت
خودش
نیز
سازگاری
زیادی
داشت.
پدرم
به
عنوان
مربی
ورزش
در
دبیرستانهای
مریوان
شروع
به
کار
کرد،
سپس
برای
ادامه
تحصیل
در
رشته
تربیت
بدنی
در
دانشکده
تربیت
بدنی
دانشگاه
تهران
ادامه
داد.
تحصیلات
دانشگاهی
اش
مصادف
با
انقلاب
تودههای
مردم
ایران
علیه
رژیم
پادشاهی
که
پدرم
در
این
مبارزات
نیز
فعالانه
شرکت
داشت.
با
سر
کار
آمدن
رژیم
ارتجاعی
جمهوری
اسلامی
و
آغاز
حمله
وحشیانه
رژیم
به
کردستان
برای
سرکوب
ازادیهای
دمکراتیک
و
جنبش
حق
طلبانه
مردم
کردستان،
پدرم
همانند
یک
مبارز
انقلابی
در
این
جنبش
مقاومت
فعالانه
شرکت
کرد،
و
برای
ادامه
مبارزه
خود
آگاهانه
به
صف
پر
افتخار
کومهله
پیوست.
در
گرما
گرم
مقاومت
نیروی
پیشمرگ
کومهله
در
مقابل
حمله
جنایتکارانه
نیروهای
جمهوری
اسلامی
به
شهر
مریوان
شرکت
فعال
داشت.
انسانی
قابل
اعتماد
و
فداکار
برای
دوستان
و
رفقایش
چه
در
عرصه
میدانهای
ورزشی
و
چه
در
میدان
مبارزه
بر
علیه
مزدوران
جمهوری
اسلامی
بود.
او
توانست
روحیهای
سالم
و
تندرست
در
میان
ورزشکاران
ایجاد
نماید،
اما
متاسفانه
در
تاریخ
23
اردیبهشت
1359
در
جریان
خمپاره
باران
سنگرهای
مقاومت
پیشمرگان
کومهله
در(
گردهرهش)
مریوان
جان
باخت.
پدر
عزیزم،
اکنون
که
سی
سال
از
پرپر
شدن
گل
بهاری
زند
گیت
گذشته،
دوست
دارم
هرچند
که
مجال
رفتن
سر
مزار
پاکت
را
ندارم،
سی
شاخه
گل
لاله
قرمز
به
رنگ
خون
پاکت
نثار
کنم،
و با
تمام
وجود
فریاد
بزنم
که
"
پدر
دوستت
دارم"
و
به
تو
افتخار
میکنم.
با
تو
عهد
می
بندم
که
روحیه
جوانمردی،
پاکی،
و
صداقت
و
شوخ
طبعیات
را
الگو
و
سرمشق
برای
فرزندانم
قرار
دهم
که
بعد
از
من
نیز
آنان
نام
و
یاد
ترا
گرامی
بدارند.
آرام
قلمم
را
بر
زمین
میگذارم
و
دوباره
مثل
کودکیم
زمزمه
میکنم.
باب
و
خاڵه
پێشمهرگه
بوون
به
شوێن
خۆری
بههارا
چوون
خۆری
گهشی
ئاسمانی
ڕوون
بههارێ
که
ههموو
مناڵ
دهورمان
پڕ
بێ
له
باب
و
خاڵ
نه
من
نه
خهیاڵ
نه
ئاوات
نه
گهلاوێژ
نه
هیچ
مناڵ
چاومان
نهشێوێ
به
ئهسرین
لێومان
پڕ
بێ
له
پێکهنین
دهنگی
سروود
و
کایهتان
یان
نهغمهی
دایه
دایهتان
بچێ
ههتا
ئاسمانی
پاک
...........
یادت
گرامی
باد
و
راهت
پر
دوام
دخترت
روناک
شهبازپناهی
23
اردیبهشت
1389/
13/5/2010
استکهلم |