|
گرامی باد یاد و خاطره فرشته
فایقی
فرشته فایقی دختر رزمنده ای که
از ابتدای سالهای جوانیش راه خدمت
به مردم زحمتکش را در پیش گرفت ،
از فعالان پیشرو مبارزه بر علیه
رژیم شاه بود . با به قدرت رسیدن
جمهوری اسلامی فرشته یک دم از
ادامه راهی که در پیش گرفته بود
بازنماند نماند و همراه همسرش
صارم افتخاری جان در راه آرمانهای
والایشان نهادند. فرشته فایقی در
سال 1333 در شهر سقز دیده به جهان
گشود و 28 سال بعد در سال 1361
توسط جلادان جمهوری اسلامی دز
زندان شهر سنندج تیرباران گردید.
همسر فرشته صارم افتخاری از
کادرهای سازمان پیکار در راه
آزادی طیقه کارگر بود. صارم نیز
در اسفند ماه سال 1359 دستگیر و
یکماه بعد در نخستین روزهای بهار
1360اعدام شد. پری فایقی خواهر
فرشته در مورد زندگی و مبارزه وی
چنین نوشته است:
خیلی جوان بود که با واقعیتهای
زندگی سخت جامعه کردستان آشنا شد
و این بیشتر زمانی اتفاق افتاد که
شغل معلمی را در روستاهای کردستان
پذیرفت. به دور افتادهترین
روستاهایی که از هر گونه امکاناتی
بیبهره بودند و حتی هنوز جادهای
نداشتند با پای پیادە
سفر کرد و کار کرد. با رنج و
محرومیت مردم انس گرفت و همدم شد.
روستاهائی که هر کس به راحتی قبول
نمی کرد که در آنجا کار کند.
بچههای روستا و خصوصا زنان زادەی
رنج و محنت روستاها را در حد
قهرمانان زندگیش دوست میداشت و
عزیز میشمرد. گرچه آموزگار بود و
به آنها میآموخت ولی خود به
مانند شاگردی از رنج و تحمل آنان
یاد میگرفت و آبدیده میشد.
فرشته دگرگونه میاندیشد و شاید
همین دگرگونه بودن که موجب و باعث
و بانی آن بود که به عقاید دیگران
ولو مخالف با اندیشههای خود او
احترام ویژهی داشته باشد.
دگرگونه بودن خود را پذیرفته بود
و دگرگونه بودن دیگران را با تمام
تنوعات فکری و شخصیتی میپذیرفت.
محدودنگر و کلیشهای فکر نمیکرد
و افکارش را در یک چهارچوبه خاص
محبوس نمیکرد. آزاده زنی بود که
آنی را بدون کتاب به سر نمیبرد.
همین عشق او به کتاب و مطالعه و
ادبیات بود که موجب شد یک کتاب
فروشی در شهر سقز باز کند، تا
امکانی برای مطالعه بیشتر در
جامعهی خود فراهم کند. بعدها با
ترک کردن شهر کتاب فروشی هم بسته
شد.
گاهی اتفاق میافتاد که من هم به
کلاس درسش میرفتم و میدیدم که
بچهای در کلاس درس او خوابش
میبرد. میپرسیدم که چرا بیدارش
نمیکنید و اگر میخوابد چرا به
مدرسه میآید. در جواب میگفت
خوابیدن حق طبیعی هر کودکی است
اگر در خانه این حق از او به خاطر
شرایط سخت زندگی گرفته میشود
بگذار در کلاس درس من حداقل از
این حق برخوردار باشند.
رنج و آلام بیش از پیش در جامعه
کردستان و حس مسئولیت او در قبال
این مسائل او را متقاعد کرد که به
فعالیت سیاسی جدی روی آورد و از
آن زمان بود که از زندگی عادی خود
بعنوان معلم کنارە
گیری کرد و مسیر دیگری را برای
پیشبرد اهداف انسانی و عدالت
خواهانهی خود بپیماید.
شرایط مبارزە
مردم با رژیم حاکم پیچیدهتر و پر
مخاطرهتر شد. فرشته در این شرایط
مجبور به ترک شهر سقز شد و با
دوستانش یک تیم پزشکی تشکیل داد.
با فعالیت در این تیم پزشکی مدتی
به مجروحان کمکهای شایسته ای
کردند. بعد از مدتی با این تصور
که شاید امکان فعالیت سیاسی برای
آنها در شهر سنندج مهیا باشد، به
شهر سنندج نقل مکان کردند. ولی
متأسفانه بعد از مدت کوتاهی توسط
نیروهای امنیتی رژیم شناسائی و به
همراه همسرش صارم افتخاری دستگیر
شدند. صارم بعد از مدت یک ماه که
در این مدت هم زیر وحشیانهترین
شکنجهها قرار داشت به جوخهی
اعدام سپرده شد و جان باخت. خبر
این واقعهی شوم و غمانگیز را به
شیوهای به فرشته میدهند، که
ضربهی روحی ناگوار آن را برای او
دو چندان کنند. به فرشته میگویند
اگر میخواهی همسرت صارم را ببینی
باید اعتراف کنی. فرشته در جواب
میگوید من که جرمی مرتکب نشدەام
که به چیزی اعتراف کنم و آنها در
این هنگام حلقهی ازدواجی که صارم
به انگشت داشت را به او میدهند و
به او میگویند دیگر دیر است و در
جهنم همدیگر را خواهید دید.
منشهای انسانی فرشته چیزی عاریتی
نبود که بشود آنرا از او گرفت.
خلق و خوی انسانی او، خود او بود
و نمیتوانستند او را از خودش
بگیرند. به همین خاطر برای او
ساده بود که هیچگاه به انسانیت
خود پشت نکند و برای شکنجه گرانش
مشکل بود که او را به این کار
وادار کنند. مرگ انسانیت در فرشته
تنها با مرگ او ممکن میشد و ای
دریغا که جلادان شکنجهگراش این
را فهمیدە
بودند و تصمیم به قتلش گرفتند.
آخرین ملاقات حضوری با فرشته دو
هفته قبل از مرگش بود. او خود خبر
داشت ولی آن چنان شاد و با روحیه
در انظار پدر و مادرم ظاهر شده
بود که پدر و مادرم را به این
گمان وادشته بود که بزودی حکم
رهائی از زندان را میگیرد. افسوس
که این آخرین دیدارشان بود. دو
هفته بعد مادرم به قصد ملاقات با
فرشته به زندان مراجعه میکند و
بعد از ساعتها بازی روانی با او،
شمارهای و یک کیسه که حاوی
لباسهای او بود را تحویلاش
میدهند و به او میگویند به باغ
فردوس در کرمانشاه برو و دخترت را
در لعنت آباد ببین. تحویل دادن
وصیت نامهاش را از مادرم دریغ
میکنند مبادا که زمانی بعنوان
مدرک جرم مورد استفاده قرار
بگیرد. یک گلوله در قلب و یک
گلوله در پیشانی فرشتهی انسان
آخرین اطلاع مادرم از جسم نازنین
او بود. گورکن به مادرم میگوید،
دعا کن که بمانم. نه به این خاطر
که این زندگی را دوست دارم، خیر.
فقط و فقط برای اینکه روزی به این
مردم در خواب بگویم که چه فجایعی
دیدم و چه بر سر با ارزشترن
جوانان این مرز و بوم آوردند، تا
شاید از شرمندگی فرشته رهائی
یابم.
|